قیصر امین پور (دستور زبان عشق-انتشارات مروارید)

نیمه پر لیوان

این روزها که می گذرد

                              شادم

زیرا

      یک سطر در میان

                              آزادم

و می توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست

                                   جولان دهم

-در بین این دو خط-

....................................................

غزل شرقی

ای مطلع شرق تغزل، چشمهایت

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

 

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هرم نفسهایم، صدایت

 

آیینه ی موسیقی چشم تو، باران

پژواک رنگ و بوی گل، موج صدایت

 

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی

بر شانه های من، پلی تا بینهایت

 

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

....................................................

فوت و فن عشق

پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!

تا که بگویم غم دل بیشتر

 

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

 

دوست تراز آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر

 

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگِ من گر بزنی نیشتر

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

....................................................

نشانه پرسش

چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟

زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟

 

اگرچه پرسش بی پاسخی است، می پرسم:

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

 

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند؟

زمان زمانه ی قهر و زمین زمینه ی کین؟

 

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین

 

هزار شاید و آیا به جای یک باید

گمان کنم، به گمانم نشسته جای یقین

 

اگر که چون و چرا با خدا خطاست، چرا

چرا سوال و جواب است روز بازپسین؟

 

چرا در آخر هر جمله ای که می گویم

تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟

....................................................

معنی جمال

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه ها

معشوق آشنای همه عاشقانه ها

 

ای معنی جمال به هر صورتی که هست

مضمون و محتوای تمام ترانه ها

 

با هر نسیم، دست تکان می دهد گلی

هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها

 

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه، خوشه گندم به دانه ها

 

 شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

 

باران قصیده ای است تر و تازه و روان

آتش ترانه ای به زبان زبانه ها

 

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست

شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها

 

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو

چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

 

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم

سودا کند دمی به همه جاودانه ها

.................................................... 

بیاد مظلوم همیشگی تاریخ ...

قیصر امین پور

فرق آفتاب

این جزر و مدِ چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر، نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود

این شعر رو قبلا خونده بودم ولی هرچی تو کتابام دنبالش گشتم ندیدمشو برای همین از سایت آیات غمزه کپیش کردم.

..............................................................................

حسین منزوی (مجموعه اشعار-انتشارات نگاه)

سیمرغ (در نعت مولا امیرالمؤمنین)

ای آفتاب آینه دار جمال تو

وی جلوه ی جمال خدایی جلال تو

 

ای شیر روز و زاهد شب! ای که رنگ عشق،

دارند قیل و قال تو و شور و حال تو

 

سیمرغ قاف های ولایت خوشا کسی

که ش سایه ایست در کنف پر و بال تو

 

مقصد بعید و توشه کم، آه از رحیل من

کوتا و پر مخاطره، وای از مجال تو

 

گفتی: «جهان! مپاش از این دانه پیش من

من جسته ام ز دامگه خط و خال تو

 

دیو فرشته صورت دنیا بهل مرا

من فارغم ز وسوسه های وصال تو»

 

گوش دلی کجاست که از چاه بشنود

پژواک خستگی و طنین ملال تو؟

 

شاید ز رمز و راز به اعجاز می رسد

از شب کسی بپرسد اگر حسب حال تو

 

در جنگ هیبت تو در صلح رأفتت

آیینه وار، شاهدی از اعتدال تو

 

ای شبرو سلوک مناجات یا علی!

کعب الحجاز و کعبه ی حاجات! یا علی!

..............................................................................

امیر مرزبان (غزل کلام خدایان است-انتشارات تکا)

برو ... اما برگرد

نرو ای هستی زینب (س)، به سوی ما برگرد

ای تمامیت خاک، ای همه دریا، برگرد

 

مرغ ها راه تو بستند، چه پیش آمده باز؟

مرغ ها راه تو بستند که فردا ... برگرد

 

میهمانی ست در این خانه ی غمگین، امشب

مادرم فاطمه (س) اینجاست، تو بابا، برگرد

 

چه کسی آمده بر حلقه ی در خیمه زده ست

و قسم می دهدت باز به زهرا (س) برگرد

 

جبرئیل است بر این حلقه و یا پیغمبر؟

یا گرفته ست عبای تو مسیحا، برگرد!

 

بانگ از کیست، صدا از همه سوی عرش است

فرش تا عرش به زاری ست که آقا برگرد!

 

برو ... اما نه، نرو، باز دلم شور افتاد

حق بهمراه تو، رفتی برو، اما برگرد

 

مرغ ها غم زده خواندند، پدر! می دانند

که چه خاکی شده بر تارک دنیا، برگرد!

 

این فقط مرثیه ی زینب (س) تنهای تو نیست

چهارده قرن سرودیم که مولا، برگرد!

..............................................................................

 

قیصر امین پور (دستور زبان عشق-انتشارات مروارید)

سفر در هوای تو

ای حسن یوسف دکمه ی پیراهن تو

دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

 

جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست

گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو:

 

آغاز فروردین چشمت، مشهد من

شیراز من اردیبهشت دامن تو

 

هر اصفهان ابرویت، نصف جهانم

خرمای خوزستان من خندیدن تو

 

من جز برای تو نمی خواهم خودم را

ای از همه من های من بهتر، من تو

 

هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند

ای چشم های من، نماز دیدن تو!

 

حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد

منظومه ی دل بر مدار روشن تو!

...........................................................

باغ کاغذی

سیل شادی و است و شاد باش ها!

سیل گل بریز و گل بپاش ها!

 

باز در دلم شکوفه می کند

باغ کاغذین شاد باش ها

 

هرچه کاشتم به باد رفت و ماند

کاش ها و کاش ها و کاش ها

 

دور کرد و کور کرد عشق را

دور باش ها و کور باش ها

 

زخم می زند به چشم آفتاب

تیغ برج آسمان خراش ها

 

سوخت دست و بال ما از این همه

کاسه های داغتر از آش ها

 

دور باطل است سعی بی صفا

رقص بسمل است این تلاش ها

...........................................................

هنگام رسیدن

ای آرزوی اولین گام رسیدن

بر جاده های بی سرانجام رسیدن

 

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

با این همه  دل های ناکام رسیدن

 

کی می شود روشن به رویت چشم من، کی؟

وقت گل نی بود هنگام رسیدن؟

 

دل در خیال رفتن و من در فکر ماندن

او پخته ی راه است و من خام رسیدن

 

بر خامی ام نام تمامی می گذارم

بر رخوت درماندگی نام رسیدن

 

هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود

پیچیده در راه است ابهام رسیدن

 

از آن کبوترهای بی پروا که رفتند

یک مشت پر جامانده بر بام رسیدن

 

ای کال دور از دسترس، ای شعر تازه

می چینمت اما به هنگام رسیدن

...........................................................

ترانه بارانی (1)

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم، ترانه ای

 

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه، خدایا بهانه ای!

...........................................................

ترانه بارانی (2)

باران بهار، برگ پیغام تو بود

یا نامه ای از کبوتر بام تو بود

 

هر قطره حکایتی شگرف از لب تو

هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود

...........................................................

ترانه بارانی (3)

باران! باران! دوباره باران! باران!

باران! باران! ستاره باران! باران!

 

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:

باران! باران! بهار! باران! باران!

...........................................................

ترانه بارانی (4)

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

 

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت؟

...........................................................

قیصر امین پور (گل ها همه آفتابگردانند-انتشارات مروارید)

بهانه ها

زنده بودن، سرودن بهانه

هرچه جز با تو بودن بهانه

 

ذکر نام تو یعنی تنفس

عاشقانه سرودن بهانه

 

خواب یعنی تو را خوب دیدن

پلک بستن-گشودن بهانه

 

گریه هم مثل باران ضروری است

غصه از دل زدودن بهانه

 

دم به دم فال حافظ گرفتن

بخت را آزمودن بهانه

 

شعر دعوی، سرودن دروغین

زندگی عذر، بودن بهانه

............................................

الهی

الهی به زیبایی سادگی!

به والایی اوج افتادگی!

 

رهایم مکن جز به بند غمت،

اسیرم مکن جز به آزادگی!

............................................

زمانه ای دیگر

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر

مرا زخویش بگیر و مرا ز خویش ببر

 

مرا به حیطه ی محض حریق دعوت کن

به لحظه لحظه ی پیش از شروع خاکستر

 

به آستانه ی برخورد ناگهان دو چشم

به لحظه های پس از صاعقه، پس از تندر

 

به شب نشینی شبنم، به جشنواره ی اشک

به میهمانی پر چشم و گونه ی تر

 

به نبض آبی تبدار در شبی بی تاب

به چشم روشن و بیدار خسته از بستر

 

من از تو بالی بالا بلند می خواهم

من از تو تنها بالی بلند و بالا پر

 

من از تو یال سمندی، سهند مانندی

بلند یالی از آشفتگی پریشان تر

 

دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد

مرا ببر به زمین و زمانه ای دیگر

............................................

اتفاق دیگر

سیبی که از درخت می افتد

از نو به شاخه بر می گردد

 

اما

دیگر نمیشناسند

همدیگر را!

............................................

قیصر امین پور (گل ها همه آفتابگردانند-انتشارات مروارید)

همه ی حرف دلم

حرف ها  دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام،با تو! خدارا! بزنم یا نزنم؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که «دوست...»

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

 

عهد کردم که دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

.....................................

حتی اگر نباشی ...

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آن چنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

...................................................

قیصر امین پور

بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند

 

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران آینه ی تردیدند

 

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

 

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

 

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

 

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه ، به خود خندیدند

 

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

 

تو بیایی همه ی ساعت ها ، ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم ، عیدند

...................................................

قیصر امین پور

اول آبی بود این دل , آخر اما زرد شد

آفتابی بود , ابری شد , سیاه و سرد شد

 

آفتابی بود , ابری شد , ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف , عین آینه

آه , این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟

 

هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد , نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد , شد

 

هرچه روزی آرمان پنداشت , حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است , عین درد شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟

 

سربه زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

بر زمین افتاد چون اشکی زچشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد

 

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

 

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

......................................

قیصر امین پور

خوشا از دل نم اشکي فشاندن
به آبي آتش دل را نشاندن


 

خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن


 

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن
خوشا ني نامه اي ديگر سرودن


 

نواي ني نوايي آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است


 

نواي ني، نواي بي نوايي است
هواي ناله هايش، نينوايي است

.

.

.

.

.
شعر کامل در ادامه ی مطلب ...

ادامه نوشته

محرم نامه

قیصر امین پور :

راستی آیا

کودکان کربلا , تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشق آب ! آب !

مشق بابا آب بود ؟

.......................

جلیل صفر بیگی :

سرهای بریده نعش بی سر , دجله

تنها و غریب و بی برادر , دجله

یک سوی حسین ( ع ) و سوی دیگر عباس

یک چشم فرات و چشم دیگر , دجله

 

شد قطع دو دست نازنینت , عباس !

جز عشق مگر چه بود دینت ؟ عباس !

در یاوری عشق برون آمده بود

دستان خدا از آستینت , عباس !

قیصر امین پور

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

 

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گل ها بوییده ام تو را

 

رویای آشنای شب و روز عمر من !

در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

 

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم دیده , هم ندیده , پسندیده ام تو را

 

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را

 

...........................................................................

قیصر امین پور

ــ اما چرا

           آهنگ شعر هایت تیره

و رنگشان

            تلخ است ؟

 

ــ وقتی که بره ای

         آرام و سر به زیر

                       با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

                                                        نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی

                               دارد ؟

..................................................

قیصر امین پور

ما گنهکاریم ، آری ، جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ، کیست ؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است ، نیست ؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد ، هبوطی دایم است

آنکه عاشق نیست ، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست ؟

 تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست ؟ چیست ؟ ...

 ..........................................................................

قیصر امین پور

« به دوستان هنرمند » :

این حنجره ، این باغ صدا را نفروشید

این پنجره ، این خاطره ها را نفروشید

 

در شهر شما باری اگر عشق ، فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

 

تنها ، به خدا ، دل خوشی ما به دل ماست

صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

 

سرمایه ی دل نیست بجز اشک و بجز آه

پس دست کم این آب و هوا را نفروشید

 

در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست

آیینه شمایید، شما را نفروشید

 

در پیله ی پرواز بجز کرم نلولند

پروانه ی پرواز رها را نفروشید

 

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هروله ی سعی و صفا را نفروشید

 

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

این منظره ی دور نما را نفروشید

.............................................................

قیصر امین پور

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من ...

ــ من شعر هایم که من هست و من نیست ــ

به دنبال نامی که تو ...

ــ توی آشنا ــ ناشناس تمام غزل ها ــ

به دنبال نامی که او ...

به ونبال اویی که کو ؟

...........................................................

قیصر امین پور

طرحی برای صلح

شهیدی که بر خاک می خفت

سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ :

« به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ ،

که بر جنگ ! »

......................................

کودکی ها

باد بازیگوش

                بادبادک را

بادبادک

               دست کودک را

هر طرف می برد

 

کودکی هایم

با نخی نازک به دست باد

                              آویزان !

............................................

    

قیصر امین پور

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقف های سرد وسنگین ، آسمان های اجاری

با نگاهی سر شکسته ، چشم هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را  روی هم سنجاق کردم :

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

 .........................................................

 

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟

 

پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو؟

 

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم ودلی برای تماشا و فال کو ؟

 

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سرآغاز سال کو ؟

 

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله ی قیل و قال کو ؟

 

 

قیصر امین پور

شعری از قیصر به یاد قیصر :

در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم

بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم

خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است

پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم

یکبار به پرواز پری باز نکردیم

سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم

بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم

یک عمر به بالین دل مرده نشستیم

بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران

با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم

آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید

با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم

برخاست صدا از در و دیوار ، ولی ما

با این همه فریاد فرو خورده ، نشستیم