حمید مصدق
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
« آی ! همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی ! »
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها ، تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هرچند به دیوار فروکوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
....
راستی ، هان ! چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
...........................................................
ای یار نازنین
ما باد را
هرگز نکاشتیم که توفان درو کنیم
ما بذر کاشتیم
همت گماشتیم که تا روید از زمین
اما شبی که جشن درو گرم گشته بود
_ در آن بزم دلنشین _
ناگه حرامیان !
_ چه بگویم دگر ...
همین !
...........................................................
زندگی قافیه ی شعر من است
شعر من وصف دلارایی توست
در ازل شاید این
سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی ،
_ ورنه
آخرین مصرع من قافیه اش « مردن » بود
...........................................................