حسین منزوی (مجموعه اشعار-مؤسسه انتشارات نگاه)

غزل 135

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

چندان که در هوای تو از خاک، بگسلم

 

دل را قرار نیست، مگر در کنار تو

کاین سان کشد به‌سوی تو، منزل به منزلم

 

کبر است یا تواضع اگر، باری این منم

کز عقل ناتمامم و در عشق کاملم

 

با اسم اعظمی که بجز رمز عشق نیست

بیرون کش از شکنجه‌ی این چاه بابلم

 

بعد از بهارها و خزان‌ها، تو بوده‌ای

ای میوه بهشتی از این باغ، حاصلم

 

تو آفتاب و من چو گل آفتاب گرد

چشمم به هر کجاست، تویی در مقابلم

 

دریا و تخته پاره و توفان و من، مگر

فانوس روشن تو رساند به ساحلم

 

شعرم ادای حق نتواند تو را، مگر

آسان کند به یاری تو «خواجه» مشکلم

 

«با شیر اندرون شد و با جان به در شود

عشق تو در وجودم و مهر تو از دلم»

.......................................................................................

غزل 143

زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس، زن نیست

وگر زن است، پسندیده‌ی دل من نیست

 

زنی چنین که تویی، ای که چون تو، هیچ زنی

به بی‌نیازی بی‌زینتی، مزین نیست

 

تراز و طرح و تراشش نیامدم به نظر

اگر تلألؤ جانی، چو تو در آن تن نیست

 

«نه هر که خال و خطی داشت، دلبری داند»

چو نقش پرده که در خورد دل نهادن نیست

 

گلی است با تو به نام لب و دهن که چُنو

یکی به سفره‌ی گل‌های سرخ ارژن نیست

 

به‌طرف دامن حور بهشت، گو نرسد

اگر هر آینه دست منت به دامن نیست

 

مرا به دوری خود می‌کشی و می‌گذری

بدان خیال که خون منت به گردن نیست؟

 

نگاه دار دلم را برای آنچه درو است

که ساغر غم تو، در خور شکستن نیست

 

به خون خود، خط برهان نویسمت اینبار

اگر هر آینه عشق منت، مبرهن نیست

 

چه جای خانه بی‌خانمانی‌ام؟ بی تو،

چراغ خانه خورشید نیز، روشن نیست

 

طنین نام تو پیچیده است در غزلم

وگرنه شعر من این گونه خود، مطنطن نیست

.......................................................................................

غزل 117

بی‌عشق زیستن را، جز نیستی چه نام است؟

یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است

 

با رفتن تو در دل، سر باز می‌کند، باز

آن زخم کهنه‌یی که، در حال التیام است

 

وقتی تو رفته باشی، کامل نمی‌شود عشق

بعد از تو تا همیشه، این قصه ناتمام است

 

از سینه بی تو شعری، بیرون نیارم آورد

بعد از تو تا همیشه، این تیغ در نیام است

 

از تازیانه‌ها نیز، سر می‌کشد دل من

این توسنی که از تو با یک اشاره، رام است

 

زیباتر از نگاهت، نتوان سرود شعری

شعر تو، شاعر من! کامل‌ترین کلام است

 

وقتی تو رخ بپوشی، در این شب مضاعف

هم ماه در محاق است، هم مهر در ظلام است

 

خواهی رها کن اینجا، در نیمه راه ما را

من با تو عشقم اما، ای جان علی‌الدوام است

 

آری تو و صفایت! ای جان من فدایت

کز من به خاک پایت، این آخرین سلام است

 

می‌نوشم و سلامم همچون همیشه با توست

ور شوکرانم اینبار، جای شکر به جام است

.......................................................................................

غزل 124

مرا با خاک می‌سنجی، نمی‌دانی که من بادم

نمی‌دانی که در گوش کر افلاک، فریادم

 

نه خود با آب کوثر هم سرشتم، نز بهشتم من

که من از دوزخم، با آتش نمرود، همزادم

 

نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خروشانم

که از قید مصب و بستر و سرمنزل آزادم

 

گهی تنگ است دنیایم، گهی در مشت گنجایم

فرو مانده است عقل مدعی، در کار ابعادم

 

برای شب شماری، چوب خط روزها، کافی است

جز این دیگر چه‌کاری هست با ارقام و اعدادم؟

 

به‌جای فرق خود بر ریشه خسرو زنم تیشه

اگرچه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم

 

گهی با کوه بستیزم، گه از کاهی فرو ریزم

به حیرت مانده حتی آنکه افکنده است، بنیادم

 

همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ

اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم

 

به زخمی مرهمم کس را و زخمی می‌زنم کس را

شگفت آور ترینم، من چنینم: جمع اضدادم!

.......................................................................................

بیاد مظلوم همیشگی تاریخ ...

قیصر امین پور

فرق آفتاب

این جزر و مدِ چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر، نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود

این شعر رو قبلا خونده بودم ولی هرچی تو کتابام دنبالش گشتم ندیدمشو برای همین از سایت آیات غمزه کپیش کردم.

..............................................................................

حسین منزوی (مجموعه اشعار-انتشارات نگاه)

سیمرغ (در نعت مولا امیرالمؤمنین)

ای آفتاب آینه دار جمال تو

وی جلوه ی جمال خدایی جلال تو

 

ای شیر روز و زاهد شب! ای که رنگ عشق،

دارند قیل و قال تو و شور و حال تو

 

سیمرغ قاف های ولایت خوشا کسی

که ش سایه ایست در کنف پر و بال تو

 

مقصد بعید و توشه کم، آه از رحیل من

کوتا و پر مخاطره، وای از مجال تو

 

گفتی: «جهان! مپاش از این دانه پیش من

من جسته ام ز دامگه خط و خال تو

 

دیو فرشته صورت دنیا بهل مرا

من فارغم ز وسوسه های وصال تو»

 

گوش دلی کجاست که از چاه بشنود

پژواک خستگی و طنین ملال تو؟

 

شاید ز رمز و راز به اعجاز می رسد

از شب کسی بپرسد اگر حسب حال تو

 

در جنگ هیبت تو در صلح رأفتت

آیینه وار، شاهدی از اعتدال تو

 

ای شبرو سلوک مناجات یا علی!

کعب الحجاز و کعبه ی حاجات! یا علی!

..............................................................................

امیر مرزبان (غزل کلام خدایان است-انتشارات تکا)

برو ... اما برگرد

نرو ای هستی زینب (س)، به سوی ما برگرد

ای تمامیت خاک، ای همه دریا، برگرد

 

مرغ ها راه تو بستند، چه پیش آمده باز؟

مرغ ها راه تو بستند که فردا ... برگرد

 

میهمانی ست در این خانه ی غمگین، امشب

مادرم فاطمه (س) اینجاست، تو بابا، برگرد

 

چه کسی آمده بر حلقه ی در خیمه زده ست

و قسم می دهدت باز به زهرا (س) برگرد

 

جبرئیل است بر این حلقه و یا پیغمبر؟

یا گرفته ست عبای تو مسیحا، برگرد!

 

بانگ از کیست، صدا از همه سوی عرش است

فرش تا عرش به زاری ست که آقا برگرد!

 

برو ... اما نه، نرو، باز دلم شور افتاد

حق بهمراه تو، رفتی برو، اما برگرد

 

مرغ ها غم زده خواندند، پدر! می دانند

که چه خاکی شده بر تارک دنیا، برگرد!

 

این فقط مرثیه ی زینب (س) تنهای تو نیست

چهارده قرن سرودیم که مولا، برگرد!

..............................................................................

 

حسین منزوی (مجموعه اشعار-انتشارات نگاه)

باغ نرگس

صبح سحر که پر نگشوده است، آفتاب

می آید و سمند تو را، عشق در رکاب

 

روشن به توست چشمم و در پیشواز تو

کوچکتری ستاره ی چشمانم آفتاب

 

بشکف که چتر باز کنی بر سر جهان

ای باغ نرگس! ای همه چون غنچه در نقاب

 

ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو

از صد سراب رد شده ام در هوای آب

 

ساقی! خمار می کشدم گر نیاوری

از آن می هزار و دو صد ساله ام شراب

 

با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند

ناباوران وصل تو، جمعی ز شیخ و شاب

 

بیدار اگر به مژده ی وصلت نمی شوند

با بیم تیغ تیز برانگیزشان ز خواب

 

آری وجود حاضر و غایب شنیده ایم

ای آنکه غیبت تو پر است از حضور ناب

 

با شوق وصل دست ز عالم فشانده ایم

جز تو به شوق ما، چه کسی می دهد جواب؟

....................................................................................................

غزل 103

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

 

به قصه ی تو هم امشب، درون بستر سینه

هوای خواب ندارد، دلی که کرده هوایت

 

تهی است دستم اگر نه، برای هدیه به عشقت

چه جای جسم و جوانی، که جان من به فدایت

 

چگونه می طلبی، هوشیاری از من سرمست

که رفته ایم ز خود، پیش چشم هوش ربایت

 

هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز

به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت

 

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

اگر هر آینه، غیر از تویی نشست به جایت

 

هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟

که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

 

در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

....................................................................................................

غزل 121

در کاسه ی وصل تو اگز زهر دهندم

خوش تر که به پیمانه ی هجران تو، قندم

 

آرامش دل، خواسته ای نیست میسر

جز در کنف سایه ی آن سرو بلندم

 

آفاق پر از اخترکان است و بجایت

کس را ننشاند، دل خورشید پسندم

 

هرچند که بس رشته ی زلفم به کمین است

اما، نه من آن بسته ی هر سست کمندم

 

عشق آن قدر از موی تو زنجیر به هم بافت

تا ساخت کمندی که کشانید به بندم

 

با رفتن و گم گشتن و از خویش گذشتن

گیرم که به هر شیوه، دل از مهر تو کندم

 

اما چه کسی لایق عشق است به جز تو؟

بی تو دل سرگشته به مهر که ببندم؟

....................................................................................................