آنچه در این روزها می گذشت ...

سعید بیابانکی (باغ دور دست-انتشارات تکا)

عصر عاشورا (2)

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

آن سوی دشت حادثه، چشم انتظار بود

 

فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند

خورشید، سر برهنه لب کوهسار بود

 

گویا به پیشواز نزول فرشته ها

صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود

 

می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار

نخلی که از رسول خدا یادگار بود

 

نخلی که از میان هزاران هزار فصل

شیواترین مقدمه ی نوبهار بود

 

شن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق

تندیس واژگون شده ای در غبار بود

 

می آمد از غبار، غم آلود و شرمسار

آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود

 

بیرون دوید، دختر زهرا (س) ز خیمه ها

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود ...

............................................................

جلیل صفر بیگی (شین-انتشارات سپیده باوران)

یادت آمد خون خدا را من و تو ...

یادت آمد که کربلا را من و تو ...

 

یادت یادت یادت یادت آمد؟

یادت آمد که خیمه ها را من و تو ...

............................................................

اشک و غربت، خرابه و یک دختر

آه و حسرت، خرابه و یک دختر

 

تشتی از زر، میان آن یک خورشید

شام و ظلمت، خرابه و یک دختر

............................................................

«یا زینب!» گفت، وقتی افتاد حسین

«زینب! زینب!» گفت و جان داد حسین

 

حتی نگذاشت تا که تنها برود

با او سر خویش را فرستاد حسین

............................................................

ما راست سری، خم شده سوی نیزه

افتاده به خاک، پیش روی نیزه

 

باید که سری میان سرها باشی

هر سر که نمی رود به روی نیزه

............................................................

سعید بیابانکی (باغ دور دست-انتشارات تکا)

عصر عاشورا (1)

لبان ما همه خشکند و چشم ها چه ترند

درون سینه ی ما شعرها چه شعله ورند

 

نیامد آن که سبویی عطش بنوشدمان

هزار سال گذشته است و چشم ها به درند

 

چه رفته بر سر آن دست های آب آور

که خیمه های عطش سوز، تشنه ی خبرند

 

کجایی اند مگر این سران سرگردان؟

که از تمام شهیدان روزگار، سرند

 

فراز نی، دو لبت را به سوختن واکن

که شاعران به مضامین ناب تشنه ترند

 

به حیرت اند زمین و زمان که بر سر نی

شرر فشاندی و نیزارها پر از شکرند

 

نخوانده اند مگر حج ناتمام تو را

که حاجیان به حج رفته باز هم حجرند

 

شبی بیا به تسلای این عزاخانه

که ناله های غریبانه، بی تو بی اثرند

 

تو در میان غزل های ما نمی گنجنی

مفصلی تو و این بیت ها چه مختصرند

............................................................................................

 

جلیل صفر بیگی (کم کم کلمه می شوم و انجیل به روایت جلیل-انتشارات سپیده باوران)

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیّدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه، خورشیدی هست

..........................................................................

شعر آمد و از شهر تب و تابم برد

با خویش به دریاچه ی مهتابم برد

دریاچه، چه لالایی ماهی میخواند

آرام در آغوش خدا خوابم برد

..........................................................................

شاید بتوان راه بیانش را بست

یا اینکه رگ خون روانش را بست

زخمی که روایتگر دردی باشد

با چسب نمی توان دهانش را بست

..........................................................................

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم، گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفا کمی آغوش برایم بفرست

..........................................................................

من بی تو... مگر ... مگر منی بی تو هست

از زندگی بی تو [دگر] شستم دست

می خواستم از دست خودم بگریزم

مرگ آمد و بند کفش هایم را بست

..........................................................................

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا، بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

..........................................................................

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چقدر نستعلیق است

..........................................................................

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام! من از تو معذرت می خواهم

..........................................................................