عباس خوش عمل (تلخک-انتشارات تکا)

صد سال دوم!

اجناس اگر، باز گران شد، شده باشد

دلها همه در سینه تپان شد، شده باشد

آسیب پذیری که کنون نام گرفته است

مستضعف سابق، نگران شد، شده باشد

بازار اگر غرق گرانی است به ما چه؟

این امر جهانیست به ما چه؟

یارانه اگر حذف زکالای شما شد

کاری است پسندیده، مگوئید چرا شد

مطلوب شما بود هر آن حذف که کردیم

یکپارچه گوئید که : به به! چه بجا شد

نفع همگانی است که مد نظر ماست

هرچند کمی بر ضرر ماست

آن قوم که از رشد تورم گله مندند

حقا که در این دور و زمان حوصله مندند

پرسند زما : پس چه شد آن وعده که دادید؟

باید که بپرسیم چرا عائله مندند

کردیم مهار آن چه که مربوط به ما بود

باقی همه تقصیر شما بود

جنس کوپنی گر نشود یافت مخور غم

افزون نشود مبلغ دریافت مخور غم

مسؤول فلان مسئله در پشت تریبون

گر آمد و افسانه به هم بافت مخور غم

هر مشکل و هر معضل لاینحل و دشوار

صد سال دویم حل شود ای یار

........................................................................

شناخت!

من آقای خشونت آفرینم

که شیطان گفته احسنت، آفرینم!

خشونت می کنم در کوی و برزن

به پیرو و کودک و بر مرد و بر زن

گهی در کوی دانشگاه و گه پارک

زدم با مشت خود بر این و آن مارک

شکستم روزی انگشت وزیری

نه دیدم حبس و تعزیری نه گیری

یکی با من نگفت ای مفسدت جو

دوتا بالای چشمت هست ابرو!

همی بودم من از ایام ماضی

خودم حاکم، خودم قانون و قاضی

نهادم بی که بشناسم خدا را

فراتر از گلیم خویش پا را

برای هر که لاغر یا که چاق است

ره آورد من از قانون چماق است

اگر گوید یکی اسب تو یابوست

نه امنیت که خونش نیز با اوست

چنان در خون من رفته خشونت

که صد جایم از آن کرده عفونت

عفونت غده را با عقده زاید

خشونت عقده ام را می گشاید!

.....................................................

عاشقانه!

تا که ویروس غم عشق تو بیمارم کرد

باز محتاج به بهورز و پرستارم کرد

اولا: بر تنم انداخت تبی چل درجه

ثانیا: بستری و مردنی و زارم کرد

خال مصنوعی رخساره بیضی شکلت

وسط دایره سرگشته چو پرگارم کرد

عقرب زلف و رطیل لب و بز مجه ی چشم

لاغر و خاک نشین همچو یکی مارم کرد

عشق، چون ماهی آزاد چو از راه رسید

توی دریاچه ی اوهام گرفتارم کرد

خوره ی فکر به یک حمله ی ماخولایی

بام غلتان وجودم شد و هموارم کرد

تا به چاه ذقنت باز نیافتم غافل

کله ی تاس مرا شمع شب تارم کرد

شپش خاطره در مکتب خاطر خواهی

یار شد با کنه ی عاطفه تا خوارم کرد

رخوت و تنبلی و سستی حاصل از عشق

نه فقط بر تو که بر جامعه سر بارم کرد

پیش از این در دو سه جا «شاطر» شاغل بودم

ای بسوزد پدر عشق که بیکارم کرد

............................................................................

محمد علی بهمنی (گزینه ی اشعار-انتشارات مروارید)

«گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست»

با تو از خویش نخواندم- که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

 

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

 

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

 

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

 

فصلها حوصله سوزند.-بپرهیز- که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

 

هرکسی خاطره ای داشت- گرفت از من و رفت

تو بیندیش- که تا بیهده قابت نکنم

................................................

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!

 

اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

 

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

 

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم

اما چقدر ل خوشی ی خواب ها کم است!

 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است!