غلامرضا طریقی (به جهنم-انتشارات فصل پنجم)
یک
در دفتر شعر من-این دیوان معمولی-
محبوب من ماهی است، با چشمان معمولی!
بر عکس آهوهای حیران در هزاران شعر
او نیز چیزی نیست جز انسان معمولی
با پای خود دور از «پری دم» های دریایی
عمری شنا کرده ست در یک وان معمولی!
محبوب من، جای قدح نوشیدن از ساغر
یک عمر چایی خورده در فنجان معمولی
او جوجه تیغی رو پلک خود نچسبانده!
تا نیزه ای سازد از آن مژگان معمولی
محبوب من این است و من با سادگی هایش
سر می کنم در خانه ی ارزان معمولی
عاشق اگر باشی برای بردن معشوق
اسب سفیدت می شود پیکان معمولی
معشوق من پاک است و عشقم پاک اما من ...
من کیستم در متن این دوران معمولی؟!
من هم بدون سیم و زر یک شاعر پاکم
یک شاعر از نسل بدهکاران معمولی
.................................................................
چهار
گفتن اینکه «دوستت دارم» اولین راه و آخرین راه است
ای فدای بلندی قدت، عصر عصر پیام کوتاه است
عصر تنهایی بشر بین صدها رفیق، عصری که
با وجود هزارها «همراه» دوره ی انقراض همراه است
ما در این عصر، بره ای هستیم که اسیر طلسم چوپانیم
بره ای که به محض آزادی، اولین مقصدش چراگاه است
بره ای که هوا نمی خواهد، هیچ چیز از خدا نمی خواهد
بره ای که نهایت هدفش، گله از وضع نوبت کاه است
«دوستت دارم»-این همان رازی ست که جهان را نجات خواهد داد-
دوستت دارم-این همان اسبی است که سوارش همیشه در راه است-
ای چراغ همیشه روشن عشق، باش تا صبح دولتم بدمد
تو در این عصر خوشتری زیرا، ماه پیش ستاره ها ماه است
.................................................................
ده
سلام شیره ی شعرم! گلوله ی نمکم!
هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!
چه غنچه ها که به سودای بوسه، پیش از تو
می آمدند ولی من نمی گزید ککم!
ولی تو آمدی و شور تازه آوردی
که دلپذیر شود، روزگار بی نمکم!
کلک زدم که نیایی ولی ندانستم
که با نیامدنت کنده می شود کلکم!
پری به پیله ام آوردی و من از آن روز
میان این همه گل، با پر تو می پلکم!
.................................................................
پانزده
پشتم از بار غمت خم گشت، بارم را بگیر
از فشار زندگی مُردم، فشارم را بگیر!
این چنین آسوده در کنج دلم ساکن نمان
مثل من در من بچرخ و اختیارم را بگیر
نام خود را -صاف- بر پیشانی من حک کن و
کارتهای -تا ابد بی اعتبارم- را بگیر
مثل قالی، سال های سال پامالم بکن
گاهی اما با سرانگشتت، غبارم را بگیر
آرزوی خنده ات را داشتم، ممکن نشد
پس بگیر... این آرزوی خنده دارم را... بگیر
.................................................................
نوزده
تا اسب نجیب توی اعصار بمانیم
تا خر خره بایست بدهکار بمانیم
هی کار گرفتیم که بی وام بسازیم
هی وام گرفتیم که بیکار بمانیم
تا باجه ها لنگ نمانند، قرار است
-حتی شده با قسط- خریدار بمانیم
تا بیمه به دردی بخورد باید ازین پس
با زور کتک هم شده بیمار بمانیم
از وضع بد خانه و اوضاع زمانه
کمتر گله کردیم که بسیار بمانیم
آن روز که در معرض کابوس نبودیم
هشیار نبودیم که بیدار بمانیم
کاری بکن امروز که غم فسخ پذیر است
بیدار بمانیم که بی دار بمانیم
.................................................................