مهدی اخوان ثالث (گزینه ی اشعار_در حیاط کوچک پاییز در زندان_انتشارات مروارید)
خوان هشتم
یادم آمد هان
داشتم میگفتم : آن شب نیز
سورت سرمای دی بیداد ها می کرد
و چه سرمایی ، چه سرمایی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک خوش بختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم
گرم
از نفس ها ، دود ها ، دمها ،
از سماور ، از چراغ ، از کپه ی آتش ؛
از دم انبوه آدمها
و فزونتر ز آن دگرها ، مثل نقطه ی مرکز جنجال ،
از دم نقال .
همگنان را خون گرمی بود.
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود.
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده ،
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیانی آبگین پرده .
بر سرش نقال ،
بسته با زیباترین هنجار ،
به سپیدی چون پر قو ، ململین دستار .
بسته چونان روستایان خراسانی،
باستانگان یادگار ، از روزهای خوب پارینه ؛
یک سرش چون تاج بر تارک
یک سرش آزاد ؛
شکر آویزی حمایل کرده بر سینه .
مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم
آن برافشانده هزاران جاودانه موج
با بم و زیر و حضیض و اوج ،
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش ،
با سکون و وقفه اش دلکش
همچنان که جنبشش آرام و رفتارش –
راه می رفت و سخن می گفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش .
مست شور و گرم گفتن بود.
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود
همگنان خاموش.
گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید،
پای تا سر گوش :
- "هفت خوان را زاد سرو مرد ،
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را به خاطر داشت ،
وانچه می جستی ازو زین زمره حاضر داشت ،
یا به قولی ماخ سالار ، آن گرامی مرد ،
آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد ؛
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ،
من که نامم ماث
[آری خوان هشتم را]
ماث
راوی توسی روایت می کند اینک .
من همیشه نقل خود را با سند همراه می گویم
تا که دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک "
همچنان میرفت و می آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد.
گاه می استاد و به سویی چشم می غراند ،
چوبدستش را تکان می داد :
قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است .
شعر نیست،
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است.
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست .
هیچ- همچون پوچ- عالی نیست.
این گلیم تیره بختیهاست .
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها ،
روکش تابوت تختی هاست
این گل آذین باغ خواب آلود قالی نیست .
شعر های خوب و خالی را
راست گویم ، راست
باید امروز از نو آئینان بی دردان
خواست .
وز فلانک ، یا فلان مردان ،
آن طلایی مخمل آوایان خونسردان .
آن عزیزانی که چشم و گوش و بینی شان
بسکه حساس است
نور و عطر ناز و غمز یاس آبی را
از برای اطلسی زرد خمار آلود ،
از نهفت دره دریایی آن اختر خونمرده ی مهجور
مانده مدفون در فرامشزار ابری کهکشانی کور ،
چون حقیقت در تجاویف عدم مستور ،
وز شبستان وجود هور قلیائی
نیز ، سیصد سال نوری دور
چشمشان می بیند از اینجا
و بسویش می پراند بوسه ای از پلک ، با ایما ،
و نمی بیند کنار پوزشان ، اما ،
بوی گند شعله های کر کننده و کوری آور را ، که با آنها
داغهای خال – چونان خال های داغ- می کوبند بر پیشانی چین خورده ی آدم
و همین امروز یا فرداست
کآدمیت را فرو می بلعد و می شوید از رخساره ی پر آبله ی عالم ،
می نیوشد گوششان ، در خواب پیش از ظهر
جیغ سبز و سرخ ، یا اغلب بنفش خواب بعد از ظهر مخمل را ،
و صدای حسرت آلوده نگاه غیر بومی کاجهای سردسیر
[و گرمسیری سدر بومی را ،
و خموشانه فغان های نیاز – طفلکی ها ! – استوا و قطب را با هم ،
و بلورین نغمه ی رویای طاووس حریر و شاخه ی گیلاس مومی را ،
چون طلایی نالش یک خوشه بیدار ، از زنجیر خواب آلود شبنم ها ؛
نشنود اما به بیداری
بیخ گوش زندگیشان غرش طوفان آتش ، نعره ی داغ جهنم ها .
راوی ام من ، راویم آری .
باز گویم همچنان که گفته ام باری .
راوی افسانه های رفته از یادم .
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ ،
بوم بام این خراب آباد
قمری کوکوسرای قصر های رفته بر بادم
با کدامین جادوئی تدبیر ،
با کدامین حیله و تزویر ،
- ای درستان ! به درستی که بگوییدم –
نا شکسته می نماید ، در شکسته آینه ، تصویر ؟
آری آری من همین افسانه می گویم
و شنیدن را دلی درد آشنا و انده اندوده
و به خشم آغشته و بیدار می جویم ".
اندکی استاد و خامش ماند
منتشایش را به سوی غرب ، با تهدید و با نفرت ،
و بسوی شرق با تحقیر لحظه ای جنباند .
گیسوانش را – چون شیری یال هایش - افشاند .
پس هماوای خروش خشم ،
با صدایی مرتعش ، لحنی رجز مانند و درد آلود ،
خواند :
آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،
گرد گنداومند ،
پور زال زر ، جهان پهلو ،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،
آنکه نامش چون هماوردی طلب می کرد
در به چار ارکان میدان های عالم لرزه می افکند
آنکه هرگز کس نبودش مرد ، در ناورد ،
آن زبر دست دلاور ، پیر شیر افکن
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه ست در میدان ،
بیشه ای شیر است در جوشن ،
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایرانشهر ،
تهمتن گرد سجستانی ،
کوه کوهان، مرد مردستان،
رستم دستان ،
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،
کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان ، چاه بی دردان ،
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور...
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود
پهلوان هفت خوان اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.
چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ
بسکه زشت و نفرت انگیز است این تصویر .
و می اندیشید :
" باز هم غدر نامردانه ی چرکین
باز هم آن حیله ی دیرین
چاه سرپوشیده ، هوم ! چه نفرت آور ! جنگ یعنی این ؟
جنگ با یک پهلوان پیر ؟ "
و می اندیشید
که نبایستی بیاندیشد
چشم ها را بست .
و دگر تا مدتی چیزی نیاندیشید .
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود دید ،
بس که خونش رفته بود از تن
بس که زهر زخمها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،
او
از تن خود - بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید.
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ،
آه . . .
پهلوان کشتن دیو سپید ، آن گاه
دید چون دیو سیاهی ، غم
-کز برایش پهلوان ناشناسی بود تا آن دم –
پنجه افکنده است در جانش ؛
و دلش را می فشارد درد ،
همچنان حس کرد
که دلش می سوزد آن گه ، سوزشی جانکاه .
گفت در دل : " رخش! طفلک رخش !
آه! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای – پر هیب محو سایه ای – را دید
او شغاد، آن نا برادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید.
" هان ، شغاد !" اما
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دل مردانه ی رستم برای او به خشم آید.
باز اندیشید
و نمی شد . . . " این شغاد دون ، شغال پست ،
این دغل ، این بد برادندر !
نطفه شاید نطفه ی زال زر است ، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه ،
زاده او را یک نبهره ی شوم ، یک نا خواب مادندر ،
نه نبایستی بیندیشم ... "
باز چشم او به رخش افتاد – اما ... وای!
دید
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ،
رخش بی مانند
با هزارش یادبود خوب خوابیده است
آنچنان که راستی گویی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است.
قصه می گوید که آنگاه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد ،
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بارست می بیند
بعد از آن تا مدتی، تا دیر ،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید ،
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و دیدار مادر بود
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
- از شگفتی های ناباور –
پای چشم تهمتن تر بود !"
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:
"و نشست آرام، یال رخش در دستش ، -
باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :
" میزبانی و شکار و میهمان پیر ،
چاه سرپوشیده در معبر ؟
هوم ، نبایستی بیاندیشم
بسکه زشت و نفرت انگیز است این تصویر .
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟"
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نا برادر را بدوزد – همچنان که دوخت -
با تیر وکمان
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،
و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنان می توانست او اگرمی خواست
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای ، سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او اگر می خواست.
لیک . . . "
...........................................................