من و این وبلاگ
در ابتدا باید از خاتون خانم (وقایع اتفاقیه) تشکر کنم که من رو به این بازی جالب دعوت کردن.
از وقتی یادم میاد، با امتحانای 4 گزینه ای مشکل داشتم؛ یعنی نمره هام اصلا خوب نمیشد و بر عکس تو امتحانای تشریحی بخوبی نتیجه می گرفتم و معمولا تو تمام سال های تحصیل مدرسه، جزء سه رتبه ی اول بودم. در واقع تمام امتحانای 4 گزینه ای دوران تحصیل راه در روی تشریحی هم براشون بود بجز یکی: غول کنکور کارشناسی.
سابقه ای که از خودم به یاد، داشتم باعث می شد که هر روز که به کنکور نزدیکتر می شدم فشار ذهنیم بیشتر بشه؛ این بود که برای حتی آنی غافل شدن ازین فشارها، به شعر خوندن پناه آوردم. اوایل با ولو شدن تو کتابای بچه های انسانی شعرهای دل انگیزی پیدا می کردم. یادمه یکی از اولین شعرایی که واقعا باهاش حال کردم، شعر وحشی بافقی بود که بخشیش اینه:
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم/ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
دل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم/بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در این سلسله غیر از من و دلبند نبود/ یک ازین جمله گرفتار که هستند نبود
...
(متن کاملش اینجا هست)
بعد ازین و زمانی که تصمیم گرفتم اولین کتاب شعرها رو بخرم علاقه ام به شعر خیلی بیشتر شد بخصوص غزل و رباعی.
کتاب «واران» از «جلیل صفربیگی» و گزینه ی اشعار «محمد علی بهمنی» نخستین کتابایی بودن که به پیشنهاد یک دوست ادبیاتی خریدمشون.
متأسفانه باید اعتراف کنم که علی رغم تمایل بسیار زیاد، خودم هیچ قریحه ای برای شعر گفتن ندارم و برای همین هم به نشر آثار دیگران روی آوردم. البته برای نوشتن تلاش هایی داشتم و اولین داستان کوتاهم توی یکی از نشریه های دانشگاهمون چاپ شد. بعد از اون یه متن انتقادی-تحلیلی نوشتم که گفتن تنده و چاپ نشد (با یه خورده سانسور و بعد از چند وقت اینجا گذاشتمش). داستان بعدیم که متأثر از تب و تاب انتخابات 88 بود رو میخواستم با نام «سگ هار» بنویسم که بعد از مدتی این کار رو گذاشتم کنار (گرچه اگر مینوشتمش خیلی بدرد این روزها و دعواهای سیاسی اخیر میخورد چون بر اساس طرحی که براش داشتم یه جور پیشبینی بود که الآن بخوبی قابل لمسه).
بدون اغراق باید بگم، بعضی شعرها اونقدر زیبا هستن که بارها و بارها خوندمشون و خیلی هم دوست داشتم برای دیگران هم بخونم. نمیدونم چطور و از کجا ایده ی وبلاگ نویسی به ذهنم رسید اما بالاخره بعد از چند هفته کلنجار رفتن با خودم، آذر 88 بود تصمیم گرفتم وبلاگ «شعرهای ماندگار» رو بوجود بیارم تا شعرهایی که بواقع ماندگار هستن رو جایی کنار هم بچینم تا شاید دیگران هم همون لذتی که من میبرم ببرن.
در مورد اینکه چرا دیر به دیر آپ میکنم هم باید بگم دلیلش اینه که من زمانی به سراغ شعر میرم که خسته از دنیای انتزاعیاتم و از شنیدن
اکولایزر (Equalizer)، فرستنده-گیرنده (Transceiver)،
کدهای تصحیح خطا در مقصد (Forward Error Correcting codes) ،
نرخ خطای بیت (Bit Error Rate)
و کلماتی از این قبیل خسته میشم. در واقع بنظرم وقتی آدم چیزی رو از صمیم قلب بخواد و بدنبالش بره مطمئنا نتیجه ی بهتری میگیره.
این نکته رو هم باید حتما بگم که بنا به تجربه ی یکسال اخیر، حضور یه وبلاگ نویس و به تبع اون، زنده بودن وبلاگش به شدت متأثر از دوستان و بازدیدکننده هاشه. مطمئنا پایداری من تو این وبلاگ و تمایل به ادامه دار بودن کارم بخاطر کسانی بوده، هست و خواهد بود که در کنارم بوده، هستن و خواهند بود.
من هم در اینجا از این دوستان درخواست میکنم که این بازی رو ادامه بدن:
بابا حسین (جفاها)
خانم آریامنش (یه قطره بارون)
ذعفرون (مگه چیه د بخند)
خانم یاس (دنیای لیمو شیرینی من)
پ.ن: این زمستان بیست و چهارمین زمستان و این ظهر یازده اسفند، بیست و چهارمین ظهر یازدهم اسفندیه که من تجربه کردم. در واقع امروز، روز هبوط حضرت من به عالم خاکیست.
امروز روزیست که سیل تبریک خدا و فرشتگان به سوی زمین و زمینیان روان شده که به هوش باشید، تولد محمد آقا فرا رسید.
(خداییش شکسته نفسی رو داشتین؟؟؟؟؟؟؟؟)