حمید مصدق (مجموعه ی اشعار-انتشارات نگاه)
دوباره شب شد و با من
حدیث بیداری
گذشته بود شب از نیمه
-من زهشیاری
و پلک های تو
-این حاجبان سحر مبین-
چو پرده های حریر
-بر آفتاب افتاد
در آن شب تاری
...
نسیم از سر زلف تو
-بوی گل آورد
شب از طراوت گیسوی تو نوازش یافت
به وجد امدم از ان طراوت و خواندم:
«به چشم های سیاهت که راحت جانند
«به آن دو جام بلورین
-آن شراب بی مانند
«به آن دو اختر روشن
-دو آفتاب پر از مهر-
«به آن دو مایه ی امید
«به آن دو شعر شررخیز
-آن دو موارید
«مرا زخویش مران،
-با خود آشنایی ده
«مرا از این غم بیگانگی رهایی ده
«بیا
«بیا و باز مرا قدرت خدایی ده
..............................................
بی تو، با تو
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
...
آن روز که با تو بودم
-بی تو بودم
امروز که بی توام
-با توام.
..............................................