حمید مصدق
کودک خواهر من ,
نونهالی است که من می بینم ,
می کشد قد چو یکی ساقه ی سرسبز گیاه
او چه داند که چرا
باغ بی برگ و گیاه
از درختان تنومند تهی است
او به من می گوید :
« چه کسی با تبر انداخته است
« این درختان را بی رحمانه
« باز در این خانه
« آن درختان تنومند و قوی
خواهد رست ؟ »
من به او می گویم :
« من نهالی بودم
« که مرا محنت بی آبی در خود
ـ افسرد
« آرزوهایم مرد
« می توانی فردا
« تو تنومند درختی باشی »
........
او نمی داند , اما
ریشه را با تیشه
صحبت از الفت نیست
کودک خواهر من
نونهالی است که در حال برآور شدن است
من به او می خواهم
ـ سخت هشدار دهم ـ می ترسم
هیبت تیشه اش افسرده کند
کودک خواهر من
غرق در بی خبری است .
.........................
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۱۰ ب.ظ توسط محمد
|