حمید مصدق
تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،
سال ها هست که در گوش من آرام
آرام ،
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت...
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۲۶ ب.ظ توسط محمد
|